تبليغاتX
فقــــط باش ! - قبله اول
بودن را تفســـیر به رای نکنید، لطفا!!!

نویسنده ی محترم شق القلم بنده را به نوشتن امر فرموده بودند با موضوعی در حوالی رخدادهای دردناک نوار غزه .

ما هم لبیک گفتیم اما چه سود که حاصل جوهر و اندیشه ی کوچکی چون من ، در این زمان کم ، بیش از این نیست .

 

عزیز دوست داشتنی ، سلام

نامت را نمیدانم اما خوب می شناسمت ،با اینکه هزاران سال از اولین دیدار ما گذشته  تصویر تو به روشنی در خاطرم مانده است ،

 تو کنار من نشسته بودی ، به یاد داری ؟ عالم زر ، من ، تو ، خدا و آدمهایی که آن روز مشتاق هستی بودند و امروز در شرف نیستی .....

خدا گفت : الست بربکم ؟ تو به من نگاه کردی و لبخند زدی ، من و تو دستان هم را به گرمی فشردیم و عزم بندگی کردیم و گفتیم : قالو بلی !

آن روز ، درست همان روز تو بعد از این کلام  به فکر فرو رفتی ، آنقدر عمیق به بندگی می اندیشیدی که وقتی خدا با لبخند نگاهت کرد ندیدی !

ما همه شکرگذاری کردیم و به خداگفتیم که خدایی تو بیش از بندگی ما است ، قصور ما را ببخش که بزرگی از تو است  و در صف انتظار ایستادیم  برای خلقت.

تو اما هنوز در فکر بندگی بودی ، در صف نیامدی،همه فوج فوج به سوی وجود می آمدند و تو هم چنان مانده بودی .

 بالاخره همه رفتند و تو ماندی ، خدا هم چنان به تو لبخند می زد ، چشم گرداندی ، خدا را دیدی و شرم بر وجود هستی نیافته ات نشست و باز سر به زیر انداختی ، گویی حرفی برای گفتن داشتی ، خدا گفت بگو نازنینم ، هر چه می خواهی امر کن به وجود تا برایت موجود شود ، اما تو باز هم ساکت بودی .هیچ نخواستی!

آخر سر به زیر و محجوب نجوا کردی خدایا مرا لایق بندگیت گردان !

خدا گفت بیش و کم آزمونهایی در پیش است ، نگران نباش من به همه ی شما کمک خواهم کرد !

گفتی خدایا در من آنگونه کن فیکون کن که آنی باشم که تو می خواهی ، آزمونی از من بگیر که فرشته ها باور کنند لایق سجده بودم و من نیز باور کنم لایقم که تو را سجده کنم .

خدا به نوشتن ایستاد ، می نوشت و می گریست ، و تو گفتی خدایا شکرت می گویم که با سختی مرا می آزمایی .

خدا نوشت ، آزمون سختی که سبب شد یک فرشته قسم بخورد ، یک فرشته که دیگر فرشته نبود .

همان لحظه ، همان حوالی ابلیس داشت چمدانهایش را می بست که برای همیشه برود ، آزمون تو را که دید سوگند خورد برای تو سرفرازی به ارمغان نمی آورد . شیطان داشت از درگاه تقرب خدا دور می شد ، سر چرخاند و همان گونه که رو به راه می رفت گفت : اگر این بنده پیروز شود من خود در آتش دوزخ خواهم سوخت !

و تو باز در فکر بندگی بودی و نشنیدی !

بقیه ی قصه را نمی دانم ، چون آن زمان که تو در آسمان شرح  آزمونت را از خدا گرفتی و خواستی که بنده باشی من سالها بود که به زمین آمده بودم و آسمان را فراموش کرده بودم .

کسی چه می داند ، شاید ان روز خدا به تو چیزی گفت ، یا تو با خدا گفتی ، شاید !

ما که در آسمان نبودیم .

تو در زمین آمدی و با تن نحیفت پی بندگی بودی و خود را به سختی می افکندی ، گفتیم ساده زندگی کن ، اما تو آن روزهای سخت این حرفها را از ما نشنیدی بس که پی بندگی بودی و در فکر عهد دیرینت با خدا ، تو در فکر قالو بلی بودی و در جام بلا و ما در سایه ی شیطان آرمیده بودیم بی یاد و خاطره ی آغاز سفر !

حالا این روزها تو در نوار غزه گرفتاری و من در این سوی مرزها ، آبها و خاکها ،

همه فکر می کنند تو اسیر شدی ، همه فکر می کنند تو ویران شدی ، همه فکر می کنند تو آزمونت را بی جواب گذاشتی ، همه به فکر گرسنگی و تشنگی و بیماری و درد و رنج تو هستند و تو باز نمی شنوی بس که در فکر بندگی هستی !

حالا این حلقه ی محاصره نیست که هر روز تنگ تر می شود ، نه !این اغوش خداست که تو را میفشارد.

نه این حلقه ی محاصره نیست ، این فاصله ی تو و خداست که هر روز کمتر می شود ، خدا تو را در آغوش گرفته و به گرمی می فشارد و می گوید که دوستت دارد و من و امثال من گلایه می کنیم  از اسارت تو ، از وصال ، از این عشقی که نمی فهمیم .

شیاطین ، غاصبان ، ستمگران ، مستکبران و همه ی نوادگان شیطان حالا تو را از خاکی که متعلق به تو است بیرون می رانند ، آری تو را از زمین و خاکت بیرون می کنند ،

تو بس که هنوز به فکر قالو بلی هستی نمی دانی چرا اما من می دانم ، تو در آزمون پیروز شدی و شیطان شکست خورد ، آن خاک و ان زمین مال تو است ، برای تو است اما تو مال خاک نیستی ، تو برای آسمانی ، تو از آسمانی و از خدا . ببین تو چقدر خوبی که شیطان به آسمانی بودنت اعتراف کرده است .

عزیز دوست داشتنی فلسطینی ، خاک غزه امروز میعادگاه تو و خداست ، تا پرواز چیزی نمانده ، تو بالهایی برای پرواز به ملکوت داری بالهایی ما هم داشتیم و سوخت از شعله های گناه .

امروز تو از غزه  پر می کشی

گلم ، پر زدنت مبارک !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 0:0  توسط تیــر چـــراغ بــرق