|
بودن را تفســـیر به رای نکنید، لطفا!!!
|
دوست دارم آنقدر اشك بريزم كه خبر اشك هاي بي پايانم به تو برسد ، بعد تو به سوي من بيايي
من نشسته ام ، سر روي زانو گذاشتم و اشك ميريزم ، تو مي آيي ، سرم را بالا مي گيرم
به چشمانم نگاه مي كني به چشمانت نگاه مي كنم بعد اشك در چشمان تو هم حلقه مي زند.
اشكهايم را با انگشتان زيبا و سرو قامتت پاك مي كني ، كمي آرام مي شوم ، بعد سرم را روي زانو هاي
تو ميگذارم مثل ابر بهار مي بارم . تو كه آمدي از پاييز عبور كردم ، با تو ، با آمدنت .
بعد مثل نور آفتاب ، مهربانيت روي من مي بارد.
اشك هايم كه تمام شد در همان بهار ابري جوانه مي زنم ، سبز مي شوم و دوستت مي دارم .
بعد تو دستانم را مي گيري مرا كنار پنجره مي بري ، حياط پر از برف است ، لبخند مي زني و مي گويي
اشك نريزم ، اشك نمي ريزم .
مي گويي بايد صبور باشم و درختها را به آمدن بهار دلگرم كنم تا بار سنگيني برفها را روي شانه هايشان
طاقت بياورند ، بعد لبخند مي زنم ، تو مهرباني هنوز...
بعد از جا بر مي خيزي به سمت در مي روي ، چمدانت را بر مي داري ، كفش به پا مي كني و مي گويي
به اميد بهار ، خداحافظ !
با تو با مهر خداحافظي مي كنم ، تو را بدرقه مي كنم ، حالا وسط برف ها ايستادم
هوا سرد است اما دردناك تيست استخوان سوز نيست ترسناك نيست
تو مي روي و من مي دانم قرار است جايي كه من نمي دانم در زمستان اشكي را پاك كني و بهار به پا
كني...
سرت سلامت مهربانم
دوست تیر چراغ برق
برداشتن هيچ چيز از من اجازه نگير براي اجازه گرفتن بيدارم نكن هرچه مي خواهي بردار و برو بي اجازه!
همه چيز مال تو حتي دلم... بيدارم نكن نامه اي برايم نگذار سفرت را به تعويق نينداز ، همان نيمه شب
كه همه در خوابند بي خبر برو، پيغامي ، حرفي ، نشاني برايم نگذار ، وقتي شهر در خواب است و من ،
برو! هيچ نگو و بي هيچ حرف و نشاني برو اميد آمدنت تنها داراييم را از من مگير و بي خبر برو ، بگذار
چشم هايم به در خشك شوند ، بگذار هر روز خانه را به اميد آمدنت بشويم بروبم و پاكيزه كنم با خبرت ،
با خبر رفتنت مرگ را به من و اين خانه نده بي خبر برو نگذار رد پايي از تو به جا بماند ، بگذار بيانديشم
باد تو را برد مثل يك قاصدك فرق تو با قاصدك اين بود كه او پيامبر آرزوست پيام آور آرزوست اما تو خود
آرزويي آرزوي محالم ! بي خبر برو و باز نگرد ، بگذار در آرزويت آسوده بميرم پيامبرم سفر به سلامت...
سلام! من دوست تير چراغ برق هستم . از امروز تا اطلاع ثانوي اينجارا من به روز مي كنم .
شاید امید آمدن تو عبث باشد، شاید امید برای آمدن تو عبث باشد اما یقین برای آمدنت، بی شک عبث نیست
من یقین دارم که تو یک روز از همین جاده باز می گردی ، نمیدانم کی، اما میدانم از همین جاده می آیی ،
شاید آن روز به قدری دور باشد که من گوشه ای از خاک جاده باشم، شاید آن روز من نباشم اما تو می آیی
نمیدانم کجای این دنیایی، نمی خواهم بیابمت، نه ، نمی خواهم پیدایت کنم و به خانه بازگردانمت،
منتظر می مانم تا روزی که خودت عزم آمدن کنی، شاید امروز مرا و این خانه را فراموش کرده باشی اما
کسی خانه اش را گم نمی کند آن چنان که من صاحب خانه ام را گم نکردم، نه! من هرگز تو را گم نمی کنم
نمی خواهم حتی باد به گوشت برساند که چه رنج ها دیدم وقتی تو نبودی، نمی خواهم برای من بازگردی،
دلخواهم این است که دلتنگ خانه شوی، خانه ی من، خانه ی تو، خانه ی …
گمان نکن که تنهایم این روزهای سرد، نه!تو مهربان تر از آنی که تنهایم بگذاری، تو کنار منی و اگر نه
نبودن تو درد کوچکی نیست که بشود با آن مدارا کرد، که بتوانم با آن بسازم
نشانی از تو ندارم، نمی دانم کجای دنیایی، اما امیدوارم در اطرافت پر از دستهای مهربان باشد تا تنها نمانی
تو آنقدر بزرگی که حتی وقتی نیستی هم می توانی تنهایی مرا پر کنی،
تو در سرخط نیستی ؛ همیشه حاضری،تو همیشه هستی!
اما من آنقدر کوچکم که حتی وقتی با تو باشم باز هم برای تنها نماندن تو کوچکم و حقیر!
حالا تو خورشیدم، ای نزدیک به من، ای مهربان با من، ای تمام هستی من، به قدری از من دوری که مثل یک نقطه شدی ،
یک ستاره که شبها باید سر بچرخانم و چشم بدوانم تا در آسمان بیابمت، کوچک و زیبا و نورانی، حتی از دور هم اینگونه ای، اما بزرگوار و وارسته،
حرف من، حرف آخرم، هنوز همان حرف آغاز است، دور و زیبا و مهربان و صبور، هر چه هستی،
فقط باش!
تو می آیی، از همین مسیر، تمام حرفهایم بهانه بود که بگویم خانه در انتظار توست، بیا!
حالا که خدا با یک اعجاز زندگی به من بخشید، حالا که خدا با یک اعجاز تو را به من بخشید،برای زیستن حاضرم برای هر چه تو بگویی حاضرم ، با تمام کوچکی و خردی ام .
با توام و با تو خواهم ماند ...
۲۱/۶/۸۸
حرف آخر اینکه:
مهر آمد،مهربانی اما بی تو آمدنی نیست
گل هست،بهار اما بی تو ماندنی نیست
فانوس روشن شد،ماه اما بی تو روشن شدنی نیست،
خورشیدم!
از همه ی شما عذرخواهی می کنم،هرچه در تایید نظرات سعی می کنم جزتعدادی خاص! هیچ یک قابل نمایش نیست، اما من در بلاگفا تمام نظرات را می بینم و می خوانم.
از لطف همه ی شما سپاسگذارم و این متن را به چشمان نازنین تک تک شما تقدیم می کنم که خورشیدید و از دور شبیه ستاره!
امید که همیشه بدرخشید...
و باز هم خورشید ...
ما به طلوع و غروبی حضورش را تنگ می کنیم
او همیشه هست
* * *
تا آمد تشنگی را به یاد آورد، زندگی را از یاد برد!
ماهی بیرون از آب ...
دچار باید بود
* * *
در عرفان ، فنا آخر مرحله است و طلب اول
در تو، فنا اول مرتبه است و طلب ی نیست
با آنکه در عجبم از تو، اما سر از سجده ات بر نمی دارم !
من ایمان دارم به سکوتی که گفت : انی اعلم ما لا تعلمون
دستانش بوی نور می داد
هنوز که هنوز است اثر انگشتانش روی خورشید می درخشد