تبليغاتX
فقط باش !
بودن را تفسیر به رای نکنید

کودک ترسویی بودم ، بیم آن داشتم  که وقت گذر از گذرگاهی دستم دست مادر را گم کند ، بزرگ شدم و دستان کودکیم را گرفتم تا نترسد ، آرام و با اصمینان در آغوشم به گوشش گفتم ، من مراقب تو ام ، برو بازی کن !

کودکم رفت پی بازی ، رفت سوار چرخ  فلک شد ، چرخ و فلکی ،  آرام آرام می چرخاند کودکان را ، کودکم با فریاد گفت  ، تند تر و تند ترش کن ، و دیگر کودکان هم فریاد زدند با کودک من ،

چرخ و فلکی بی اعتنا به غریو صدای نونهالان ما می چرخاند و می گرداند ، یک مادر با اضطراب فریاد زد : تند نچرخانی چرخ و فلکی !

من اما گفتم ، تند بچرخان ، دیگران لب به اعتراض گشودند ، گفتند بچه اند می ترسند ، گفتم چون بچه اند تند بچرخان بزرگ که بشوند ، شهامتشان روی صندلی های کوچک چرخ و فلک جا نمی گیرد که بچرخانیشان ،

مادران ترسیدند ، لرزیدند ، کودکان لب ورچیدند ، چند کودک پیاده شدند ، رفتند ، نمیدانم از چرخش چرخ و فلک ترسیدند یا سکون من ؟!

کودک من هم ترسید ، این را از خنده هایش دانستم که روی لبانش کوچک و بزرگ می شد و کش می آمد ،

اما هیچ نگفت ، تند شد ، تند تر شد ، تند تر و تند تر شد و چرخید ، چرخ و فلکی به یکباره نیست شد ، ناپدید شد و کودکم هم چنان می چرخید در چرخ فلک ، آنقدر این چرخش به چشمانم سنگین آمد که زمین خوردم و آنقدر این زمین خوردن برایم گران بود که تاب سخن را از لبانم ربود ،

از برابر کالبد زمین خورده ی من کمی پیشتر از صورت خاکی ام و ناخنم که روی زمین با هر حرکت بی نا و بی تابش خط و نشانی می کشید ، سم کوبنده ی اسبان گذر کرد و آن گاه صدای قهقهه ام چنان نشد که گوش فلک را کر کند ، تنها تبسمی ملال انگیز شد  روی شکاف فوق و تحت زبانم ،

دانستم که اگر روی زمین نمی خوردیم با این سرعت و شتاب اسبان به یقین می مردم !

اسبها کم از آمد و شد نفسی و دمی از پیش دستانم  عبور کردند ، با هر شیحه ی گوش خراششان آدمهایی را که آرام و آسوده از گذر رو به راهشان می گذشتند نا آرام و سریع به گوشه ای پرتاب می کردند و هیچ کس به این تحمیل کنندگان شتاب  ، کفر و ستمی نمی گفت ؛ اما منطق اسبها چه بود که این اندازه همه را به پذیرفتن می خواند ؟!

مهم نیست ، حالا مهم نیست ، اینها حالا اصلا مهم نیست ، کودک من آن سوی گذر در چرخ  فلک می چرخد ، من قول دادم ، عهد بستم ، پیمان دارم مراقبش باشم ، مواظبش باشم ، محافظش باشم ،

 این بازی آخرین بازی او نیست ، من باید او را نجات دهم ، من باید او را همیشه نجات دهم ، من اجازه ندارم بمیرم ، کودکم اجازه نخواهد داد !

دستان کودک من ظریف تر از آنست که قلاب ماهیگیری به دست بگیرد ، روح کودکم لطیف تر از آنست که مرگ ماهی را به چشم بیند ، او اگر قلاب ببیند ، اگر ماهی بگیرد ، بزرگ می شود .

من باید تا  ابدیتی که نمی بینمش ماهیگیری را به کودکم یاد ندهم و با شوق ماهی ثانیه هایش را سرشار کنم .

من مادام باید بزرگ باشم و کودکم کودک ،

 چه باک از اینکه او تا ابد بپندارد که کودکی و بزرگسالی سوای از هم است ، چه باک که او برخی ماهی ها  را برای دریا بداند با حرکت ، و برخی دیگر را برای خشکی و با سکون !

من و کودکم دو تا نیستیم که ما را با هم قیاس کنی ، همه چیز برای ما یکتا معنا می شود ، مطلق شکل می گیرد ، ما با هم یکی هستیم و بی هم دو تا ،

 نسبیت با بودن ما به ما اطلاق نمی شود ،

قصه ما را به خاطر بسپار ، اما پی حقیقتش نباش ما فقط دوتاییم ،

 تو راهی در ما نداری وقتی بی هم هستیم ، ما سه تا نخواهیم شد ، اما هنگامیکه با هم هستیم همه با هم هستیم نه تنها ما و نه مای تنها ،

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 0:24  توسط تیر چراغ برق 

امشب به اندازه ی همه ی ستاره های تازه متولد شده در انتظار سپیده ام تا محو شوم از دیدگان و بروم تا در شب های دیگری جور دیگر بدرخشم.

من منتظرم ، منتظرم یک فرصت کوتاه تا سرانگشانم را با  گلوله های  غلتان نور که از چشمانت می بارد مطهر کنم . من منتظرم تا اشک هایت مرا پاک کند با بودنشان .

امشب به اندازه ی تمام آفرینش سنگین است . راستی فاصله ی بین من و تو چقدر است که من اینقدر دست هایم برای گشودن گره ی اخم های سنگین و پر غرور پیشانی بلندت ناتوان است ؟

چشمان درشت و شب تابت امشب سرخ است و آتشین اما در زیر خاکستری بر باد ،  بس بی رمق است .....

کاش می شد غصه هایت را به یکباره روی شانه های من می ریختی تا اگر شد با خود همراه داشته باشم تا تو سبکبال ، دیگر بار اوج بگیری و اگر نشد و بار غصه هایت روی دوشم  سنگین آمد مرا در خاک دفن کند با غصه های تو، اما تو همان نازنین دریا دل باشی که تنها نیست حتی در تنهاییش

از مرگ هراسی ندارم کاش درمان دردت مرگ من بود و یا مرگ من چیزی را عوض می کرد آن وقت درنگ نمی کردم نازنین

اما چه کنم که بهانه ی زندگی ام هم تویی عزیزترینم

برایت نگرانم اما چه سود که که دورم و هیچ از من برنمیآید که برای تو به عمل رسانم .

می ترسم صبحی بیدار شوم و ببینم تو با تمام هشیاری در خواب ماندی . و من یقین بدان آن صبح خودم را چنان خوب به خواب می زنم برای با تو بودن که چون تو مانا شوم در خواب .

کاش رنگین کمان تو جز سپید و مشکی رنگ دیگری هم داشت تا رنگین باشد نه چون هوای گرگ و میش و مرز بین ما ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 0:52  توسط تیر چراغ برق  | 

می گویند آفتاب لب بومی،

 بين خودمان باشد ها!  چه بهتر .

تو لب بام بنشین و پاهایت را تکان بده و از دنیای زیر پایت غرق لذت باش .

من هم این پایین آغوشم به روي آسمان  گشوده است  تا اگر روزی ، ساعتی ، ثانیه ای ، قصد هبوط به خاک بر سر پر شورت افتاد ، آغوشم محل تو نزول تو باشد .

  بعد هم مثل روزهای کودکی که با انگشتهایمان راه آبی را مسدود می کردیم و آب هم _ مقاوم و محكم - از اطراف می پاشید به صورتمان  ، سخت می فشارمت در آغوشم تا از مسیر من به دنیا بتابی و مغرورانه فریاد سر دهم که: خود به تنهايي شیفته ترین انسان زمینم .

 راستی!

 آن روز که تو با من باشی باز هم زمين ماواي من است ؟

بگذریم ، آن زمان نوری از من ، در دنیا می تابد که از توست .

بعد در این شلوغی های پرصدای  آدم هایی که نهایت ریز و درشت چشمهاشان نخود و فندق است و چشمهاشان هیچ جای تو نیست ، از نور بی مثل و مانند تو،  نه که چشمهاشان روشن نمی شوند ، تازه تاریک تر از دیروز هم می بینند .

اما تو غمت نباشد مهربانم !

یا چشم می بندند به روی تو و یا سر به زیر می آورند و آن وقت من می مانم و تو و دنیایی که آدمهایی دارد که به چشم نمی آیند ، نه اینکه گوشه ی چشمانشان جای تو نیست ، نه اینکه تنها زنده اند و زندگی نمی دانند ، نه اینکه تنها زنده اند ، این شده که تو می بینی .....

                                                ********************

امروز آسان ترسیدم ، اما سخت نلرزیدم ،

ترسیدم نکند من هم زندگی نکنم ، نکند چشمانم روزی جای تو و نورت نباشد

پلک هایم به شوق تو باز مانده است ،

تو نباشی نفسم نیست !

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 19:20  توسط تیر چراغ برق  | 

تو که آمدی نور بود ، باد می آمد ، نسیم می رفت و من نگران این آمد و شد های مکرر بودم هم چنانم اینگونه است . و تو پنجره را بستی و من آرام شدم اما هنوز سفر معنا داشت . تو بودی که نور رفت ، گمانم تو را که دید شرمنده شد و طاقت نیاورد که بماند . تو حیاط خلوت خانه را شلوغ کردی و حوض را ، خلوت  از آب و این خلوتی همانا و انبوه تنهای ماهی ها که روی هم انباشته شده بود همانا .

تو به سرعت نور آمدی و نور به سرعت به تاریکی پیوست و همه چیزرا در سایه ای از نقطه ی آخر وجود تو به ابدیت بدل کرد .

نور رفته بود که تو ماندی ، قرارمان این بود که با نور بیایی و با نور بروی ، بی نور رفتن معنایی نداشت .

اما تو ماندی و به تاریکی معنایی بخشیدی که شب نداشت .

تو ماندنی شدی و با ماندنت آفتاب را برای عروج به نقطه ی آخر وجودت فراخواندی ، به جایی به نام غایت و خورشید رفت و کلاغ ها یی که خطوط سپیدی روی بالهاشان داشتند شدند ستاره ی دنباله دار شبهای همیشگی ما .

تو که رفتی تازه چشم هایم بسته شد بی آنکه بخواهم و بدانم . چشمهایم بسته شد و آسمانم تاریک و من این تاریکی را بدرقه ی راهت کردم تا با تو بیاید واز نور پیش پایت  سایه ای به یادگاری ام بدهد . سایه  معنای تو بود آنجا که برای تجلی به خط و نقطه نیازی نبود . و تو به ادراک سایه رسیدی ، تو نور و تاریکی را خوب می شناختی و من تو را ندیدم و نشنیدم و تنها بوییدم ، چون واژگانی که تو را معنا کند را نمی شناختم و بدا به حال من که هنوز که همیشه است در پی واژه می گردم که تو را معنا کند با آنکه کسی زیر گوشم آرام نجوا می کند که بود و نبود در سکوتی به حیات چشم می دوزد که تو باشی .

کم کم الفبای حضورت را می آموزم آنگاه که نه نوری و نه تاریکی ، هم نور را داری و هم تاریکی را .

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 8:25  توسط تیر چراغ برق  | 

عزیز نازنینم

نمیدانم ، شاید حال که می نویسم پلک هایت جهانیان را از دیدار چشمانت محروم ساخته و دلتنگی بر جهان سایه گسترانیده باشد ، اما یقین دارم که سرشارم از سرمستی ، سرمستی که از وجود تو ، سرمستی که از خاک برخاسته و به قصد افلاک در بارگاه ملکوتی چشمان تو وضو ساخته با تپش پنجره هایی که نبض حیاتشان تویی .

دست نیافتی هستی آرزوی محالم ، آرزوی محال منی ای دست نیافتنی

روزهای کودکیم مادام آرزو می کردم از نردبانی به ارتفاع آسمان بالا بروم و دست بزنم به این سقف کبود ، و می خندیدم گاه گاه که می شنیدم کسی تا کنون چنین نکردست ، می خندیدم به سفاهت و بلاهت آدمیانی که هیچ وقت نردبانی نساختند به بلندای آسمان و قصد قربت  ، نردبانی شاید به بلندای آفرینش !

می خندیدم به ناامیدی آدم هایی که روی عقل راه می رفتند و هیچ  نمی اندیشیدند به فهم ناچیز عقل آن هنگام که روی آن راه می رفتند ، با دستهای باز مثل لحظه هایی که لب جدولی راه میرویم که یک سویش جوی است و دگر سوی پیاده رو.

راه عقل راه باریک و پر خطریست که طی مسیر آن از عاقلانی چون تو بر می آید و بس .

به ساعت نرسیده که دوستی به من گفت نیمه ی پر لیوان را ببین نه نیمه ی خالیش را .

این مثال نیمه ی پر و خالی آن اندازه همه گیر شده که مرا بر آن داشته پیش از توجه به آن از آن تنفر داشته باشم ، اصلا دیدن من چه تاثیری روی پر یا خالی بودن لیوان دارد ؟ اگر قرار شد نگاهش کنم  یا تمام تلاشم را به کار می گیرم که پرش کنم و یا خالیش می کنم که فقط لیوان باشد ، نه مثالی برای وقت هایی که همدیگر را نمی فهمیم .

دیدار بی فایده من چه خیری به حال نزار لیوان دارد ؟

 فقط دیدن یکی از دو بعد تنها از یک منطق مسخره ی انسانی برخاسته باشد و عقلی اکیدا سلیم ! چرا هیچ وقت همه ی ابعاد با هم در این چشمان کوچک ما جا نمی گیرد ؟

منطق انسان ها به من می گوید دیوانه ی احساساتی و منطق تو جز خل شاید هیچ واژه ی شایسته ای برای من نیابد .

دوستت دارم ، امروز گل کاشتی ، راستی هیچ می دانی اگر نبودی من حتی در گورم هم بی کفن بودم . تو کفن جسم مرده ام و حجاب روح زندگی یافته ی منی .

 

! : کی گفته آدم به کسی که بهش خیلی نزدیکه باید بگه تو ؟ کی گفته تیر چراغ برق باید به حرف بعضی ها گوش کنه ؟ کی گفته هر کی رو خیلی دوست داری باید باهاش راحت حرف بزنی به قول همون بعضی ها  ؟ من شما را دوست دارم نه تو را !

شما همیشه شمایی ، حالا جلوی بقیه تو باش ، این بقیه تو نقطه چینهای غیره هنوز گیر کردن . شما رو عشقه !

 

نتیجه اخلاقی : باز من دیوانه شدم .

 

 

لحظه ی دیدار نزدیکست

                                باز من دیوانه ام ، مستم ،

                                                                باز می لرزد دلم ، دستم

                                                                                           

    باز گویی در جهان دیگری هستم

                                                  و............

( اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 15:33  توسط تیر چراغ برق  |